داستان کوتاه

داستان هدیه به برادر

داستان هدیه به برادر

شخصی به نام پل یک دستگاه اتومبیل سواری به عنوان هدیه از برادرش دریافت کرده بود.

Read More »

وصیت زیبای الکساندر

داستان کوتاه

پادشاه بزرگ یونان، الکساندر، پس از تسخیر کردن حکومت های پادشاهی بسیار، در حال بازگشت به وطن خود بود. در بین راه، بیمار شد و به مدت چند ماه بستری گردید.

Read More »

داستان کوتاه عاقبت طمع کاران

داستان کوتاه

روزی روزگاری در روستایی در هند؛ مردی به روستایی‌ها اعلام کرد که برای خرید هر میمون ۲۰ دلار به آنها پول خواهد داد.

Read More »

زن شوهر دوست

زن شوهر دوست

اين حرف زن به گوش يكي از پسرهايش رسيد و او بسيار ناراحت شد. بي درنگ پيش پدر رفت و گفت: « مي داني مادر چي گفته؟ او از مردم خواسته تا پول هايشان را روز مرگ تو پس بدهند! »

Read More »

داستان کوتاه میوه شب یلدا

شب-یلدا

شب سردی بود …. پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدن …شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت

Read More »

داستانی زیبا درمورد کوروش کبیر!

زمانی کزروس به کوروش بزرگ گفت: چرا از غنیمت های جنگی چیزی را برای خود برنمی داری و همه را به سربازانت می بخشی؟

Read More »

داستان سقوط

یکی از با ارزش ترین مثال هایی که اثر افکار و اندیشه های نامطلوب را در کار و زندگی نشان می دهد داستان خلبان (کادل والندا) است. این شخص ، سالها با موفقیت بی مانندی پرواز های مختلف هوایی را انجام داده بود و یک بار هم به شکست نیندیشیده بود. فکر سقوط در ذهن او نمی گنجید!

Read More »

شخم زدن

پیرمرد کشاورزی برای پسرش در زندان نامه نوشت:”پسرم،توانایی شخم زدن را ندارم،کمکم کن” پسر در جواب نوشت:”پدرجان!به هیچ عنوان به زمین دست نزن،چون جنازه ی شخصی که من کشتم در آنجا خاک شده!!” همان شب چند تیم تجسس رفتن به خونه ی پیرمرد و تمام زمین ش را به دنبال جنازه زیر و رو کردن ولی پس از ساعت ها ...

Read More »

هرچه خدا بخواهد

هرچه خدا بخواهد سالهای بسیار دور پادشاهی زندگی میکرد که وزیری داشت. وزیر همواره می گفت: هر اتفاقی که رخ می دهد به صلاح ماست. روزی پادشاه برای پوست کندن میوه کارد تیزی طلب کرد اما حین بریدن میوه انگشتش را برید، وزیر که در آنجا بود گفت: نگران نباشید تمام چیزهایی که رخ می دهد در جهت خیر و صلاح ...

Read More »

راز موفقیت از زبان سقراط

مرد جوانی از سقراط پرسید راز موفقیت چیست. سقراط به او گفت، “فردا به کنار نهر آب بیا تا راز موفّقیت را به تو بگویم.” صبح فردا مرد جوان مشتاقانه به کنار رود رفت. سقراط از او خواست که به سوی رودخانه او را همراهی کند. جوان با او به راه افتاد. به لبهء رود رسیدند و به آب زدند ...

Read More »